|
خداحافظ ،خداحافظ سلام خوب دیروز بدون،من تا ته دنیا به آتیش تو می سوزم خداحافظ ،خداحافظ همیشه همدم و همراه دلیل بغض بی وقفه،دلیل هق هق گه گاه خداحافظ ،خداحافظ عزیز خسته از تکرار نگو تقدیر ما این بود،محاله بعد از این دیدار خداحافظ ،خداحافظ دلیل تازه بودن ها خداحافظ ،خداحافظ تمنای سرودن ها خداحافظ ،خداحافظ سفرخوش،راه رویا باز پس از تو قحطی لبخند،پس ازتوحسرت پرواز خداحافظ ...!
می بینی سکوتم را ؟ می بینی درماند گی ام را ؟ می بینی نداشتنت چه بر سر فریاد خاموشم آورده است ؟ می بینی دیگر رویای داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند ؟ می بینی هق هق نگاهم چه سرد بر د یواره ی همیشه جاودانه ی نبودنت مشت می زند ؟ می بینی ؟ دیگر شانه هایم تاب تحمل خستگی هایم را ندارد ... دیگر حتی باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تو را کم کند ... دیگر آنقدر پشتم سنگین شده است که توان گریستن نیست ... اما ای کاش ... ای کاش همه را می دیدی ...
دلم برای تنهایی می سوزد ... چرا هیچ کس او را دوست ندارد ... مگر او چه گناهی کرده که تنها شده ... جرم تنهایی چیست که هیچ کس او را نمی خواهد ... دیشب تنهایی از اتاقم گذشت ... دنبالش رفتم ولی او رفته بود ... تنهایی را نیمه شب ، تنها ، مرده ، کنار حوض خانه پیدا کردم از گریه چشماش قرمز بود... برایش گریستم اخه او از تنهایی مرده بود ...
این منم ... چون بهترین روز زندگیم تبدیل به بدترین روز زندگیم شد ...واسه همین ناراحتم ...
خدایا انکه درتنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت به حق تنهاییت در تنهاترین تنهایی اش تنهای تنهایش نذار
چه كسي خواهد دید مردنم را بی تو ؟؟؟؟ گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟؟؟؟ ان زمان که خبرمرگ مرا می شنوی روی خندان تورا کاشکی می دیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیادوتکان دادن سر چه کسی باور کرد ؟؟؟؟ جنگل جان مرا اتش عشق تو خاکستر کرد ...
اگه یک روز حس کردی که نبودن کسی بهتر از بودنش چشماتو ببند اگه چشمات خیس شد بدون داری به خودت دروغ می گی...
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم با اشک تمام کوچه را تر کردم دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد وابستگی به تو را باور کردم
شقايق گفت با خنده : نه بیمارم نه تبدارم اگر سرخم چنان اتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبو دم ان زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود ومن بی تاب و خشکیده دلم در اتشی می سوخت ز ره امد یکی خسته به پایش خاربنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز انچه زیر لب می گفت : شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما ... طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل ارد از ان نوعی که من بودم بگیرید ریشه اش را و بسوزانید شود مرهم برای دلبرش اندم ، شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم اوناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به اسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد... و او می رفت و من در دست او بودم ... و او هر لحظه سر را رو به بالا تشکر از خدا می کرد هوا چون کوره اتش می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت : اما چه باید کرد در این صحرا که ابی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما نمی فهمید حا لش را چنان می رفت و من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی اب نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه ... روی زانو های خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد انگه مرا در گوشه ای از ان بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی ز هم بشکافت ز هم بشکافت صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و اسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم اما ... به جای اب خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد ... بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی... و نام من شقایق شد... گل همیشه عاشق شد ... |
![]()
به سراغ من اگر می ایید نرم و اهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
HomeProfile
شهریور 1387مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386
پروانه عاشق نا گفته ها كولي دنیای تنهای من عاشق ناامید 2 وروووجک پ مثل پروانه و پ مثل پاییز سلام خشک شده سامان و غزل شب عشق ستودنی سلام عشق من الهه شرقی چت کن چشمهای خیس من
کاربران آنلاین: بازديدها : |