|
می بینی سکوتم را ؟ می بینی درماند گی ام را ؟ می بینی نداشتنت چه بر سر فریاد خاموشم آورده است ؟ می بینی دیگر رویای داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند ؟ می بینی هق هق نگاهم چه سرد بر د یواره ی همیشه جاودانه ی نبودنت مشت می زند ؟ می بینی ؟ دیگر شانه هایم تاب تحمل خستگی هایم را ندارد ... دیگر حتی باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تو را کم کند ... دیگر آنقدر پشتم سنگین شده است که توان گریستن نیست ... اما ای کاش ... ای کاش همه را می دیدی ...
دلم برای تنهایی می سوزد ... چرا هیچ کس او را دوست ندارد ... مگر او چه گناهی کرده که تنها شده ... جرم تنهایی چیست که هیچ کس او را نمی خواهد ... دیشب تنهایی از اتاقم گذشت ... دنبالش رفتم ولی او رفته بود ... تنهایی را نیمه شب ، تنها ، مرده ، کنار حوض خانه پیدا کردم از گریه چشماش قرمز بود... برایش گریستم اخه او از تنهایی مرده بود ...
این منم ... چون بهترین روز زندگیم تبدیل به بدترین روز زندگیم شد ...واسه همین ناراحتم ...
خدایا انکه درتنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت به حق تنهاییت در تنهاترین تنهایی اش تنهای تنهایش نذار
چه كسي خواهد دید مردنم را بی تو ؟؟؟؟ گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟؟؟؟ ان زمان که خبرمرگ مرا می شنوی روی خندان تورا کاشکی می دیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیادوتکان دادن سر چه کسی باور کرد ؟؟؟؟ جنگل جان مرا اتش عشق تو خاکستر کرد ...
اگه یک روز حس کردی که نبودن کسی بهتر از بودنش چشماتو ببند اگه چشمات خیس شد بدون داری به خودت دروغ می گی...
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم با اشک تمام کوچه را تر کردم دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد وابستگی به تو را باور کردم
شقايق گفت با خنده : نه بیمارم نه تبدارم اگر سرخم چنان اتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبو دم ان زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود ومن بی تاب و خشکیده دلم در اتشی می سوخت ز ره امد یکی خسته به پایش خاربنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز انچه زیر لب می گفت : شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما ... طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل ارد از ان نوعی که من بودم بگیرید ریشه اش را و بسوزانید شود مرهم برای دلبرش اندم ، شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم اوناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به اسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد... و او می رفت و من در دست او بودم ... و او هر لحظه سر را رو به بالا تشکر از خدا می کرد هوا چون کوره اتش می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت : اما چه باید کرد در این صحرا که ابی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما نمی فهمید حا لش را چنان می رفت و من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی اب نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه ... روی زانو های خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد انگه مرا در گوشه ای از ان بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی ز هم بشکافت ز هم بشکافت صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و اسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم اما ... به جای اب خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد ... بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی... و نام من شقایق شد... گل همیشه عاشق شد ...
salam shoma ta hala maho didi ke doresh ye haleye ghermez bashe????????? man ke didam . nemidoonid ke cheghadr khoshgel bood man ke vaghean lezat bordam va mikhastam ke ta sobh behesh khire besham
کاش می دانستی چشم هایم ز شکوفایی عشق تو فقط می خواند کاش می دانستی عشق من معجزه نیست عشق من رنگ حقیقت دارد اشک هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد کاش می دانستی دختری هست که احساس تو را می فهمد کاش می دانستی دختری از تب عشق تو دلش می گیرد دختری از غمت امشب به خدا می میرد کاش می دانستی تو فقط مال منی تو فقط مال همین قلب پر از احساس منی شب من با تو سحر خواهد شد تو نمی دانی من چقدر عشق تو را می خواهم تو صدا کن مرا تو صدا کن مرا که پر از رویش یک یاس شوم من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم به خدا تو نباشی بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم ... |
About![]()
چه دردیست در میان جمع بودن
Home
|